محمد على مجاهدى

619

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گويا نبُدش روح به تن تا كه بيايد * بيند پسر و جسمِ به خون غوطه‌ور او خاموش كن اين آتش جانسوز ( صغيرا ) ! * ترسم كه بسوزد دو جهان از شرر او « 1 » آخرين بند از تركيب 12 بند عاشورايى ويران شوى كه ترك وفا كردى اى فلك ! * بيرون ز حدّ خويش جفا كردى اى فلك ! هر چند ظلم و جور و عداوت كه داشتى * ظاهر به حقّ آل عبا كردى اى فلك ! شرم از خدا نكردى و كشتى حسين را * اين ظلم با عزيز خدا كردى اى فلك ! زخمش هزار و نهصد و پنجاه و يك به تن * با يك تن ضعيف چها كردى اى فلك ! دستت بريده باد كه دست برادرش * از پيكر شريف جدا كردى اى فلك ! ناكام كُشتى اكبرِ او را ز راه كين * از « ابنِ مَرّه » كام روا كردى اى فلك ! عيشت عزا ، كه عشرت نو كدخداى او * از جور بيشمار ، عزا كردى اى فلك ! آن عترتى كه مَحرم ايشان مَلك نبود * حاضر به بزم آل زنا كردى اى فلك ! آن سر كه بود زينت آغوش مصطفى * در شام ، زيب طشت طلا كردى اى فلك ! بس كن ( صغير ) ! جان ملايك بسوختى * زين آتشى كه از سخنت برفروختى « 2 » بندهايى از يك مربّع‌تركيب عاشورايى ديدم آزرده دلى ، شيفته حالى از عشق * كردم از او پى تعليم ، سؤالى از عشق كه : بَتَر يافته‌اى هيچ ملالى از عشق ؟ ! * زد براى منِ غمديده مثالى از عشق گفت : جانسوزتر از عشق ، فراق است فراق * آتش افروزتر از عشق ، فراق است فراق گفتمش : رهرو اين راه خطربار كه بود ؟ * اهل اين قافله را ، قاله‌سالار كه بود ؟ آنكه شد سخت به اين درد گرفتار ، كه بود ؟ * صاحب درد فراق و تن بيمار كه بود ؟ تا كنم شرح غمش ، نام ورا انشا كن * گفت : رو شرح غم فاطمهء صغرى كن . . .

--> ( 1 ) . كتاب مصيبت‌نامه ، محمد حسين صغير اصفهانى ، ص 74 . ( 2 ) . همان ، ص 184 .